تبلیغات
دوباره...چشمکــــ**ستاره... - امروز...

دوباره...چشمکــــ**ستاره...

★¸.•¨`*•.¸★شادمانی همه جا پشت دراست/درگشودن هنـــر است...!!★¸.•¨`*•.¸★

امروز...

زنگ اول: امروز بیشتر زنگ اول رو رسما سر صف بودیم !
زبان انگلیسی داشتیم که اونم فقط ی ربعشو تو کلاس بودیم

زنـگ دوم: بــــــــله; مثل بیشتر وقتا آقای (ح.م) اومد سر کلاس و گفت که من میشینم کارا می کنم شماهم بشینین کاراتونو بکنین!_عربی داشتیم_ آخرای همین زنگ بود ، فائزه که رفته بود بیرون کلاس اومد تو  و گفت هرکی می خواد بره نمایشگاه کارای دستی بیاد بره که یهو همه برای در رفتن از امتحان زبان فارسی پریدن بیرون با کله بیچاره چه قد پیش مدیر و ناظم پز داده بود که بچه ی ما نمیان امتحان داریم و... . در کل ضایعش کردیم!

زنـگ سوم : بیشتر این زنگو نمایشگاه بودیم ، ولی خانوم (ک)_دبیر زبان فارسی_ از مدرسه تلفن زد گفت زودتر بیاین می خوام درس بدم. بعدش همه ی جورایی غصه دار شده بودن  اما وقتی سوار ماشین شدیم انگار نه انگار که غصه دارن یعنی تو ماشین ترکوندیمااااااا!

زنگ چهارم : دوباره زبان انگلیسی ، اولش کار خاصی نکردیم وسطای زنگ بود که خانوم (ق) اومد در زد به خانوم (ح)_دبیر زبانمون _ گفت ی لحظه بیا بیرون باهات کار دارم ، چند ثانیه ای از رفتن خانوم (ح) نگذشته بود که یهو دیدیم دوستای پارسالمون که الان تو ی مدرسه نیستیم اومدن .ستاشون{ ز ، ف ، ز} وااااااای کلی شُکّه شدیم  اونا که خیلی ذوق کرده بودن اما خیلی کم موندن در حد یکی دو دقیقه شایدم کمتر ولی کار خوبی کردن خوشحال شدیم.

پ.ن1: امتحان زبان انگلیسی داشتیم ولی معلممون همین طوری الکی نگرفت.
پ.ن2: دلم برای ی دوستمون که نیومد خیلی تنگ شده (م) خیلی باحال بود!
پ.ن3: همه شخصیتای پستمو با رنگ لباسایی که امروز پوشیده بودن نوشتم البته به جز فائزه.
پ.ن4: پست طولانی ای بود.


+ نوشته شده در یکشنبه 22 اردیبهشت 1392 ساعت 06:40 ب.ظ توسط مه *|  چشمک ها()